( 4.6 امتیاز از 57 )

ریاحین : 1 ـ  میمونه رضی‌الله‌عنها همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گوید: رسول خدا مقداری گندم به من داد، و مرا نزد حضرت فاطمه علیهاالسلام فرستاد تا آن را آرد کند و بعد برای باز گرفتن مرا سوی حضرتش فرستاد، دیدم حضرت ایستاده و دست‌آس به خودی خود می‌چرخد قضیه را به رسول خدا گفتم

 

فرمود: چون خداوند ضعف و ناتوانی فاطمه را می‌دانست به دست‌آس دستور داد که به چرخد و او به دستور خداوند می‌چرخد.

این حدیث را ابوصالح موذن در فضائل و مناقب حضرت زهراء نقل کرده است. [1]

 

2 ـ  روایت شده است که: آن حضرت گهگاهی در حال نماز که بود کودکش گریه می‌کرد و می‌دیدند که گهواره‌اش حرکت می‌کند و فرشتگان آن را حرکت می‌دادند. [2]

 

3 ـ  حضرت باقر علیه‌السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل می‌کند که آن حضرت به فاطمه علیهاالسلام فرمود: برخیز و آن کاسه را بیاور، فاطمه از جا بلند شده و کاسه‌ای را که آبگوشت و استخوان پرگوشت فراوانی داشت جلو آورد، از آن غذا به مدت سیزده روز حضرت رسول و امیرالمومنین و فاطمه و حسن و حسین خوردند. روزی ام‌ایمن در دست حضرت حسین چیزی را دیده به او گفت: این را از کجا آوردی؟ پاسخ داد: چندین روز است که ما از این می‌خوریم، ام‌ایمن نزد حضرت زهرا آمده و گفت: ای فاطمه اگر در نزد ام‌ایمن چیزی باشد متعلق به فاطمه و فرزندانش خواهد بود ولی اگر فاطمه چیزی داشته باشد ام‌ایمن سهمی در آن ندارد؟! حضرت مقداری از آن غذا را از درون کاسه در آورده و به ام‌ایمن داد، ام‌ایمن از آن خورد و به مجرد خوردن او غذا تمام شد، حضرت رسول به فاطمه فرمود اگر از این غذا به کسی چیزی نمی‌دادی تا روز قیامت تو و فرزندانت می‌توانستید از آن بخورید.

بعد حضرت باقر علیه‌السلام فرمود: آن کاسه هم اکنون نزد ما است و قائم ما در زمان ظهورش آن را بیرون خواهد آورد. [3]

 

4 ـ  ابوسعید نقل می‌کند که روزی حضرت علی علیه‌السلام قبل از ظهر خواب قیلوله کرده و بعد از بیدار شدن بهفاطمه فرمود: آیا غذا داری برایم بیاوری؟ گفت: نه، سوگند به خداوند که پدرم را به پیامبری گرامی داشت امروز صبح چیزی نداشتم که به تو بدهم و بعد از رفتن تو هم ما چیزی نخوردیم و از روز پیش نیز چیزی نداشتیم فقط مقدار غذائی بود که مربوط به من و فرزندانم بود که تو را بر خود ترجیح داده و به تو دادیم.

حضرت فرمود: ای فاطمه چرا به من خبر ندادی تا در جستجوی غذا بر آمده و چیزی تهیه کنم؟
پاسخ داد: از خداوند شرم کردم که تو را نسبت به چیزی که توانش را نداری به زحمت اندازم.
حضرت با توکل و حسن ظن نسبت به خداوند از نزد فاطمه بیرون آمده و یک دینار قرض کرد، همانطور که دینار را در دست گرفته، می‌خواست چیزی برای خانواده‌اش تهیه کند و هوا بسیار گرم بود مقداد به آن حضرت رسید در حالیکه صورتش را آفتاب سوزانیده و بدنش را آزار می‌داد، چشم حضرت که به او افتاد ناراحت شده و فرمود: مقداد چه شده که در این ساعت از منزل بیرون شده‌ای؟ گفت: ای ابوالحسن دست از سرم برداشته و از حالم نپرس، فرمود: برادر زاده‌ام برای تو روا نیست که حالت را از من پنهان کنی، گفت: حال که نمی‌پذیری و اصرار داری، بدان: سوگند به خداوندی که محمد را به پیامبری گرامی داشت که از خانه بیرون نیامدم مگر بخاطر تلاش و کوشش برای دست آوردن غذا، من در حالی خانه‌ام را ترک کردم که خانواده‌ام از گرسنگی می‌گریستند، همینکه صدای گریه آنان را شنیدم، نتوانستم روی زمین قرار گیرم لذا با حالت غم و اندوه از خانه برون آمدم، اینست حال و داستان من. چشمان علی از گریه پر از آب شده و اشکش سرازیر گشته و محاسنش را تر کرد آنگاه گفت: من هم به همان چیزی سوگند می‌خورم که تو به آن سوگند یاد کردی که عامل بیرون شدنم از خانه چیزی جز انگیزه تو نیست هم اکنون یک دینار قرض گرفته‌ام بیا تو از من بگیر، تو را بر خود ترجیح می‌دهم، دینار را به او داده و رسول خدا رفت نماز ظهر و عصر و مغرب را با آن حضرت خوانده بعد از آنکه رسول خدا نماز مغرب را تمام کرد علی را در صف اول جماعت دید با پای مبارک به او اشاره کرد تا پشت سر حضرت حرکت کند همینکه بر در مسجد به آن حضرت رسید، فرمود: ای ابوالحسن آیا امشب غذائی داری که ما را میهمان کنی؟ امیرالمومنین سرش را پائین انداخته و از خجالت و شرم از رسول خدا نتوانست جوابی بدهد چون می‌دانست که با چه حالتی از خانه بیرون آمده رسول خدا فرمود، یا بگو، نه تا به خانه خود رویم و یا بگو بلکه تا با تو بیائیم؟ پاسخ داد، با کمال میل و احترام، تشریف بیاورید.

خداوند متعال به پیامبرش وحی کرده بود که شام را با آنان باشد لذا حضرت دست امیرالمومنین را گرفته، براه افتاد و برفاطمه علیهاالسلام وارد شدند، فاطمه در مصلای خود به نماز مشغول بود و در پشت سرش دیگی بود که بخار از آن بلند می‌شد همینکه صدای رسول خدا را شنید از مصلی بیرون آمده و بر حضرت سلام داد، او از همه کس در نزد حضرت گرامی‌تر و عزیزتر بود، پیامبر جواب سلام را داده و دست مبارک را بر سر او کشیده و فرمود: امشب در چه حالی؟ خداوند تو را بیامرزد و آمرزیده است. فاطمه دیگ غذا را برداشته و مقابل حضرت گذاشت، علی علیه‌السلام که این منظره را دیده و بوی غذا به مشامش رسید نگاهی به فاطمه نمود. فاطمه علیهاالسلام گفت: یا علی چرا این چنین می‌نگری، پاک و منزه است خداوند آیا خلافی انجام داده‌ام که سزاوار این گونه نگرشی از سوی تو باشم؟

حضرت فرمود: آیا امروز تو به خداوند سوگند یاد نکردی که دو روز است اصلا چیزی نخورده‌اید؟
فاطمه علیهاالسلام نگاهی به آسمان انداخت و گفت: پروردگارم می‌داند که در آسمان و زمینش چیست. جز حق چیزی نگفته‌ام، گفت: پس این چیست که تاکنون سابقه نداشته و مثلش را از تو ندیده و بویش را نشنیده و پاکیزه‌تر از آن نخورده‌ام؟ رسول خدا کف دست مبارک را بین دو شانه علی قرار داده و سخت تکان داده و گفت:ای علی این پاداش آن دینار است، و این ثواب دینار است این از نزد خداوند است «ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب» [4]

بعد اشک از دیدگان حضرت رسول جاری شده و فرمود: سپاس خداوند را که شما دو نفر را از دنیا بیرون نبرد مگر اینکه به دست تو همان کاری را انجام داد که درباره زکریا انجام داد، و ای فاطمه تو را در مسیری قرار داد که مریم را در آن مسیر حرکت داد که «کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا قال یا مریم انی لک هذا» [5]

این حدیث را حافظ دمشقی در ضمن حدیث طولانی آورده است.

 

5 ـ  از طریق اهل سنت از قول انس بن مالک روایت شده است که گوید: حجاج بن یوسف درباره حدیث عایشه و دیگ از من پرسید که دیده بود این حدیث رسیده است که دیده بود فاطمه آن را با دست خود به هم می‌زند در حالیکه می‌جوشد و بالا می‌آید، گفتم: آری این حدیث رسیده است که روزی عایشه بر فاطمه وارد شد در حالیکه داشت برای حسن و حسین با آرد و شیر و روغن در دیگی غذای حریره درست می‌کرد، دیگ بر روی اجاق و آتش می‌جوشید و بالا می‌آمد و فاطمه آن را با دست خود هم می‌زد، عایشه با اضطراب و نگرانی از نزد او بیرون آمده و نزد پدرش ابوبکر رفت و گفت: ای پدر من از فاطمه چیز شگفت‌آوری دیدم، که دست به درون دیگی که بر روی آتش می‌جوشید برده و آن را به هم می‌زد، گفت: دخترکم این را پنهان کن که کار مهمی است.
این خبر که به گوش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید بر منبر بالا رفته حمد و سپاس الهی بجای آورده و سپس فرمود: همانا مردم دیدن دیگ و آتش را بزرگ شمرده و تعجب می‌کنند، سوگند به آن کسی که مرا به پیامبری برگزید و به رسالت انتخاب فرمود، همانا خداوند عزوجل آتش را بر گوشت و خون و موی و رگ و پیوند فاطمه حرام نمود، فرزندان و شیعیان او را از آتش به دور ساخت، برخی از فرزندان فاطمه دارای رتبه و مقامی هستند که آتش و خورشید و ماه از آنها فرمانبرداری کرده و در پیش رویش جنیان شمشیر زده و پیامبران به پیمان و عهد خود درباره او وفا می‌کنند، زمین گنجینه‌های خودش را تسلیم او نموده و آسمان برکاتش را بر او نازل می‌کند، وای، وای، به حال کسی که در فضیلت و برتری فاطمه شک و تردیدی به خود راه دهد، و لعنت و نفرین خداوند بر کسی که شوهر او علی بن ابیطالب را دشمن داشته و به امامت فرزندان او راضی نباشد، همانا فاطمه خود، دارای جایگاهی است و شیعیانش نیز بهترین جایگاه‌ها را خواهند داشت، همانا فاطمه پیش از من دعا می‌کند و شفاعت می‌نماید و شفاعتش علی رغم هر کسی که با او مخالفت می‌کند پذیرفته می‌شود.
و چه نیکو سرورده است در شان حضرتش فاضل و محترم شیخ حسن دمستانی در آنجا که گوید:

ایکبر عن قدر البتوله انها

تلا مس ما فی القدر و هی تفور

آیا از مقام و منزلت حضرت زهرا خیلی بالاتر است اینکه آن حضرت آن چه را که در ریگ می‌جوشد دست می‌زند

اما هی بنت المصطفی طابع الحصی

بخاتمه و المسلمون حضور

آیا او دختر حضرت مصطفی نیست که بر روی ریگ‌ها با انگشتری خود مهر زد در حالیکه مسلمین حاضر بودند

و مظهر اسرار الاله التی لها

علی باطن السر الخفی ظهور

او مظهر اسرار خداوند است و همان کسی است که باطن سر پنهان بر او آشکار است.

و من کان الحور الحسان تزورها

لهن لدیها غبطه و سرور

او کسی است که حوریه‌های زیبا به زیارت او آمده و نسبت به حضرتش غبطه خورده و شادمانند. [6]

 

6 ـ  از کعب الاحبار نقل شده است که گوید: روزی حضرت فاطمه رضی‌الله‌عنها بیمار شده بود علی نزد آن حضرت آمده و گفت: ای فاطمه از شیرینی‌های دنیا دلت چه میل دارد؟ گفت: ای علی، من اناری می‌خواهم، حضرت قدری فکر کرد چون چیزی با خود نداشت، از جا حرکت کرد، و به بازار رفت، درهمی قرض کرد و اناری با آن خرید و بسوی منزل حرکت کرد، در بین راه مرد مریض غریب و ناآشنائی بر کنار خیابان دید، حضرت ایستاد، و فرمود: ای پیر مرد دلت چه می‌خواهد؟ پاسخ داد: که ای علی هم اکنون پنج روز است که در اینجا افتاده مردم از کنارم عبور کرده و توجهی به من نمی‌کنند، دلم انار می‌خواهد. حضرت لحظه‌ای با خود اندیشیده و گفت: یک انار برای فاطمه خریده‌ام اگر آن را به این مستمند بدهم فاطمه از انار محروم خواهد شد و اگر به او ندهم با فرمایش خداوند که فرمود: «و اما السائل فلا تنهر» [7] مخالفت ورزیده‌ام و حضرت رسول نیز فرموده است: سائل را هر چند بر بالای اسب نشسته است رد نکنید، پس انار را شکسته و به آن پیرمرد خورانید و بلافاصله بهبود یافت و در همان حال فاطمه علیهاالسلام نیز بهبودی یافت، علی علیه‌السلام در حالیکه از فاطمه شرمنده بود وارد منزل شد، چشم حضرت زهراء که به او افتاد از جا حرکت کرده و علی را در آغوش گرفته و فرمود: چرا اندوهناکی، سوگند به عزت و شکوه خداوند همینکه تو انار را به آن پیرمرد دادی هوس و میل به انار از دلم کنار رفت.

علی از سخنان فاطمه شاد شد، در این هنگام مردی از راه رسید و حلقه در را کوبید حضرت پرسید کیستی؟ من سلمان فارسی هستم، در را باز کن، حضرت از جا حرکت کرده و در را باز کرد دید سلمان فارسی طبقی سر پوشیده آورده آن را پیش روی حضرت گذاشت، پرسید این طبق چیست؟ جواب داد: از خداوند برای رسولش و از رسولش برای تو، حضرت سرپوش از روی طبق برداشت نه دانه انار در آن بود، فرمود ای سلمان اگر این انارها برای من می‌بود می‌بایست ده عدد باشد زیرا خداوند فرموده است: «من جاء بالحسنه فله عشر امثالها» [8] سلمان خندید و یک انار از آستین خود بیرون آورد و آن را در طبق گذاشت و گفت: ای علی، به خدا سوگند ده تا بود لکن خواستم بدینوسیله تو را بیازمایم. [9]

 

7 ـ  در داستان هجوم به خانه حضرت زهراء علیهاالسلام و تصمیم حضرت برای نفرین بر آنان: دست حسن و حسین را گرفته و از خانه برون آمده و خواست به طرف قبر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم برود، علی علیه‌السلام به سلمان فرمود: ای سلمان دختر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را دریاب که من هم اکنون دو طرف شهر مدینه را می‌بینم که آماده فرورفتن به زمین است. [10]

 

8 ـ  در ضمن همین داستان سلمان گوید: من نزدیک آن حضرت بودم، به خدا سوگند، دیدم پایه‌های دیواره‌های مسجد حضرت رسول از زمین کنده شده بطوری که اگر کسی می‌خواست از زیر آنها عبور کند می‌توانست، خودم را به آن حضرت رسانیده و گفتم: ای بانوی من، وای سرور من، همانا خداوند تبارک و تعالی پدرت را به عنوان رحمت فرستاد تو نقمت و عذاب مباش، حضرت برگشت و دیوارهای مسجد در جای خود مستقر گردید بطوری که از زیر آنها گرد و غبار حرکت کرده و به بینی‌های ما فرورفت. [11]

 

9 ـ  حضرت زهراء علیهاالسلام جامه‌اش را نزد زن زید یهودی در مدینه گروگذاشت و مقداری جو قرض کرد. هنگامی که زید وارد خانه‌اش شد گفت این روشنی و نورها در خانه ما چیست؟ زنش پاسخ داد از جامه فاطمه است، وی بلافاصله مسلمان شد و بعد زنش و همسایگانش تا هشتاد نفر مسلمان شدند. [12]

 

10 ـ  از حضرت باقر علیه‌السلام در ذیل آیه شریفه «انها لاحدی الکبر، نذیرا للبشر» فرمود: مقصود حضرت فاطمه علیهاالسلام. [13]

 

11 ـ  حضرت علی علیه‌السلام فرمود: به همسر من مصحف و کتابی داده شده که علمی در آنست که کسی قبل از آن حضرت آن را نمی‌داند، و این یک هدیه خصوصی از خدا و رسولش برای او است. [14]

 

12 ـ  شیخ قاسم علی بن هلال جزائری تسبیح حضرت زهراء علیهاالسلام را زیاده بر یک ساعت طول میداد زیرا هر لفظی از اذکار تسبیح را که بر زبان جاری می‌ساخت به همراه آن اشکهایش سرازیر می‌شد. [15]

 

پاورقی:

[1] لسان المیزان 5/ 65 ط حیدرآباد.

[2] علامه مجلسی، ملا محمد باقر، بحارالانوار، 43/ 45.

[3] علامه مجلسی، ملا محمد باقر،بحارالانوار، 34/ 63.

[4] آل‌عمران،/ 37 هر گاه که زکریا در محراب بر او وارد می‌شد نزد او غذائی آماده می‌یافت و گفت ای مریم این از کجاست.

[5] آل‌عمران،/ 37 هر گاه که زکریا در محراب بر او وارد می‌شد نزد او غذائی آماده می‌یافت و گفت ای مریم این از کجاست.

[6] وفاه فاطمه الزهراء تالیف بلادی بحرانی ص 12.

[7] الضحی/ 10، سائل را از نزد خود مران.

[8] سوره الانعام/ 160، هر کس کار نیک انجام دهد برای او ده مقابلش خواهد بود.

[9] خوبوی، دره‌الناصحین / 66 ط بمبئی بر طبق نقل احقاق الحق ج 19/ 150 ـ  151.

[10] قمی، حاج شیخ عباس، بیت‌الاحزان/ 87.

[11] قمی، حاج شیخ عباس، بیت الاحزان/ 87.

[12] بحارالانوار 43 /47.

[13] تفسیر القمی، از ابوحمره ثمالی روایت کرده است سوره المدثر /35: همانا آن یکی از بزرگ‌ها است،ترساننده برای بشر است.

[14] علامه مجلسی، بحارالانوار 39/ 342.

[15] محدث قمی، تحفه الاحباب.

 

 

منبع: کتاب فاطمه زهراء (سلام الله علیها) شادمانی دل پیامبر (صلی الله علیه و آله)

تألیف: آیت الله احمد رحمانی همدانی

 ترجمه : دکتر حسن افتخارزاده سبزواری

 

تعداد نظرات : 0 نظر

ارسال نظر

0/700
Change the CAPTCHA code
قوانین ارسال نظر