( 4.7 120 )

ریاحین ـ حجت الاسلام والمسلمین علوی تهرانی

بحثي را که لازم مي دانم مطرح کنم وقايع بعد از رحلت رسول اکرم است که به آن فاطميه مي گويند. معناي فاطميه شهادت حضرت زهرا نيست. فاطميه به مقطعي از تاريخ اسلام مي گويند که محورش حضرت زهرا سلام الله عليها بوده است. اين ايام از بعد از رحلت حضرت رسول خدا شروع و به شهادت حضرت زهرا ختم مي شود.
در تاريخ شهادت حضرت زهرا اقوال مختلفي وجود دارد که در اين بين، دو قول 13 جمادي الاول و سوم جمادي الثاني سال يازدهم هجري معتبر و مشهور است. اين دو قول در کتب معتبر نقل شده و ناقلان بيشتري دارد. شواهد و اسناد تاريخي ناظر به اين دو تاريخ شهادت است، بنابراين اين دو برجسته شده است. علت اختلاف بين اين دو تاريخ شنيدني است. در تاريخ نقل شده است که حضرت زهرا (س) هفتاد و پنج روز (سبعين و خمس) يا نود و پنج روز (تسعين و خمس) بعد از رحلت پيامبر، به شهادت رسيدند. اين دو تاريخ در رسم الخط کوفي که بدون نقطه نوشته مي شد، تفاوتي نداشتند و کاملا شبيه هم بودند. بهمين جهت به دو نقل به ما رسيده است.
حالا چرا من مي خواهم اين بحث را تبيين کنم؟ بدليل اينکه در بسياري از منابر، بخاطر محدوديت وقت يا بخاطر نوع سليقه اي که برخي اعمال مي کنند، شايد وقايع اين ايام بصورت گسسته نقل شده و تقدم و تأخر وقايع براي مردم تبيين نشده و همين امر باعث ايجاد شبهات شده است. قصد من طرح پيوسته وقايع آن ايام است.
مثلا شنيده ايد که حضرت زهرا مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند که شکي هم در آن نيست. همينطور شنيده ايد که حضرت زهرا خطبه ي فدکيه را خوانده اند که در اين هم شکي نيست. با در نظر گرفتن اين دو قول، ممکن است سؤال مطرح شود که اگر ايشان پهلوي شان شکسته و جنين ايشان سقط شده، چرا هيچکدام از اين موارد را در خطبه ي فدکيه ذکر نکرده اند؟ يا چطور بانوي پهلوي شکسته، سوار استر شده و براي ياري اميرالمؤمنين علي عليه السلام بمدت چهل شب درب خانه ي انصار و مهاجر مدينه را دقّ الباب کرده است؟
اينگونه مسائل است که باعث مي شود تا اولا ايجاد شبهه شود و ثانيا هدف حضرت زهرا از اقداماتش کمرنگ و بي اثر گردد.
اما اصل ماجرا ...
در روز يکشنبه بيست و هشتم صفر سال يازدهم هجري قمري، پيامبر عظيم الشأن اسلام، به شهادت از دار دنيا مي روند. اين موضوع شهادت بحث دارد، من متوجه هستم که چه مي گويم. در روز دوشنبه بيست و نهم صفر که يوم الاثنين مي گويند، سقيفه تشکيل مي شود که در پي تشکيل سقيفه، اسلام را از مسير اصلي خود منحرف مي کنند.
در واقع سقيفه سازان کودتا مي کنند. اما هرگز تصور نکنيد که مسئله ي سقيفه و تشکيل آن در عرض يک شب اتفاق افتاد. اين يک کانون بحران در دل نظام اسلامي وجود داشت که آغاز آن را خواهم گفت. ابتدا به نکته اي اشاره مي کنم و از مقطع غدير بحث را شروع مي کنم.
مستحضر هستيد که پيامبر اسلام سيزده سال در مکه بودند و ده سال در مدينه. مواجهه ي پيامبر در مکه با مشرکين و بت پرستان بود و در مدينه با يهود و نصاري. چرا يهود و نصاري که مرکز اصلي شان شام و حوالي آن است، در مدينه ساکن هستند؟
آنها به دليل بشارتهايي که در عهدين- در کتاب انجيل و تورات- وجود داشته، مي دانستند که محل استقرار حکومت پيامبر آخر الزمان در مدينه است، لذا از سالهاي قبل، به سمت مدينه حرکت مي کنند. آنان هرگز نگاهي به مکه نداشتند. چون مي دانستند پيامبر هرگز در مکه به قدرت نمي رسد. اگر هم بخواهد به قدرت برسد، بزرگترين مشکل او بت پرستان و مشرکان هستند. به هر حال به مدينه مي آيند و از همان موقع مهره چيني مي کنند و منتظر پيامبر مي شوند تا حکومت اسلامي مستقر شود. در خصوص مهره چيني آنان در انتهاي جلسه به روايتي اشاره خواهم کرد.
جريان را از غدير شروع مي کنم.
پيامبر اسلام فرمودند: "وقتي حجة الوداع را انجام داديم و از سرزمين مکه خارج شديم، سه بار جبرئيل بر من نازل شد. يکبار در مسجد خيف. به من ابلاغيه ي خداوند را عرضه داشت و گفت که مأموريت داري تا علي بن ابيطالب را بعنوان وصي بلافصل خود و امام بر حق معرفي کني." پيامبر فرمودند: "من تضمين جاني ندارم. دستور العمل الهي را زماني انجام مي دهم که خطري متوجه نباشد."
يعني بايد شرايط را بسنجند. مسير مسجد الخيف طي مي شود. پيامبر به منطقه اي به نام کراء الغمين مي رسند. بار دوم جبرئيل نازل مي شود و مي گويد: "رسول ما! ابلاغيه ي را به اين مردم برسان و علي را به عنوان جانشين بلافصل خود معرفي کن." باز چون تضمين جاني وجود ندارد، پيامبر به جبرئيل فرمودند که من اين دستور را زماني شرايط مقتضي باشد، انجام مي دهم.
اين فرمايش پيامبر به معناي تخلف از دستور نيست. امر به ابلاغ است که زمان آن قطعي نيست. شرايط مقتضي اين امر نبود. لذا پيامبر تأمل کردند. منطقه کراء الغمين را بطرف منطقه ي جحفه ترک کردند. در سرزمين جحفه و در کنار غدير خم، سوره ي مبارکه ي مائده آيه ي 67 نازل شد و اين بار خداوند همراه با تضمين جاني امر به ابلاغ وحي فرمودند. « يا ايها الرسول، بلغ ما انزل اليک من ربک، فان لم تفعل، فما بلغت رسالته، و الله يعصمک من الناس، ان الله لا يهدي القوم الکافرين، پيامبر ما! آنچه را که ماموريت يافته اي به مردم ابلاغ کن- معرفي علي بعنوان جانشين بلافصل و امام بعد از خود- اگر اين کار را نکني اداي رسالت نکرده اي، خداوند تو را از شر مردم در امان خواهد داشت، خداوند آنانکه حق را پنهان مي کند، هدايت نخواهد کرد »
اولا آيه ي ابلاغ تضمين جاني براي پيامبر دارد. ثانيا در اين آيه کافر به معناي منکر خدا نبوده بلکه کسي است که حق را پوشانده است.
بعد از اين آيه و به همين مناسبت، بلافاصله پيامبر دستور دادند که جهازي از شتر براي ايشان مهيا شود. سه روز مردم را نگه داشتند. از پانزدهم ذي الحجه تا روز هجدهم. آنهايي که جلوتر رفته بودند بازگشتند. آنهايي که عقب مانده بودند رسيدند. سپس پيامبر خطبه ي غديريه را خواندند و طي آن حضرت اميرالمؤمنين علي عليه السلام را بعنوان امام بعد از خود معرفي کردند. اين خطبه از يکصد و پنجاه و يک طريق نقل شده و اهل تسنن هم آن را نقل کرده اند.
آنانکه به دنبال منافع خود بودند، اولين سوء قصد را طراحي مي کنند. در همان روز هجدهم، چهارده نفر از منافقين دور هم جمع مي شوند. اين قطعه ي تاريخي را که نقل مي کنم در حديثي در کتاب شريف بحار الانوار، جلد 28، اثر گرانسنگ علامه ي بزرگوار مرحوم علامه ي مجلسي آمده است. مجلسي خدمات ارزنده اي به تشيع کرده است که ارزش او براي مسلملنان ناشناخته مانده است.
راوي اين حديث، صحابي بزرگوار پيامبر حذيفة بن يمان است. حذيفة مي گويد: پيامبر به من و عمار ياسر دستور دادند هنگاميکه خواستيم از سرزمين جحفه در غدير خم به طرف مدينه خارج شويم، تو مهار ناقه ي من را در اختيار داشته باش و عمار ياسر مسير را هدايت کند. جبرئيل به من خبر داده که عده اي از منافقين در عقبه منتظر شما هستند- عقبه مکاني سراشيبي است- آنان منتظرند تا در آنجا شتر را رم دهند تا شما سقوط کنيد و در اثر يک حادثه ي طبيعي از دنيا برويد.
حذيفة و عمار اين کار را انجام مي دهند. به عقبه مي رسند. نه نفر از قريش و پنج نفر از غير قريش در کمين هستند. پيامبر شبانه به عقبه مي رسند. منافقان اشيائي را که از قبل جمع آوري کرده بودند پرتاب مي کنند تا شتر رم کند. مهار ناقه توسط حذيفه کنترل مي شود و در اين قضيه ناکام مي شوند. پيامبر مسير را ادامه مي دهند، اما چون آنها نتوانستند شتر را رم بدهند، با شمشير حمله مي کنند. با مقابله ي عمار ياسر و جناب حذيفة روبرو مي شوند و فرار را بر قرار ترجيح مي دهند. حذيفة از پيامبر سؤال مي کند که اينان چه کساني بودند؟ پيامبر همه را معرفي کرده و فرمودند: اينها 14 نفرند. ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، معاويه، عمروعاص، عبدالرحمن بن عوف, ابوعبيده جراح، سعد وقاص از قريش و ابوهريره، ابوموسي اشعري، مغيرة، ابو طلحه انصاري، عوث حدثان بصري از غير قريش.
سر دسته گروه غير قريش، ابوهريره يهودي است. اينها بي حساب و کتاب مسلمان نشدند. يهود مهره چيني دقيق کرده بود.
اين چهارده نفر شاکله ي سقيفه را تشکيل مي دهند که از همان غدير خم تصميم داشتند تا کودتا کنند، اما فرصت بدست نياوردند.
در وهله ي اول قصد ترور شخص پيامبر را داشتند که موفق نشدند. بار ديگر در سال يازدهم و ايام بيماري پيامبر عظيم الشأن اسلام، پيامبر براي نجات دين و مسلمين از سوء قصد، دستور دادند تا لشکري به فرماندهي جناب اسامة بن زيد بن حارث- فرزند زيد بن حارث که پسر خوانده ي پيامبر بود- که جواني بيست ساله بود در بيرون از منطقه ي مدينه تجهيز و آماده شود. سپس امر کردند: جَهّزوا جَيشَ اُسامة، لَعَنَ الله مَن تَخَلّفَ عَن جَيشِ اُسامَة. تجهيز کنيد لشکر اسامه را. خدا لعنت کند کسي را که از لشکر اسامه تخلف کند! وقتي لعن و نفرين پيامبر خدا، مشمول حال کسي شد، آن شخص ملعون ازل و ابد خواهد بود.
پيامبر "ما ينطق عن الهوي" است. از روي حساب و کتاب حرف مي زند. اهل تسنن، اين حرف را قبول ندارند. ببينيد پيامبر ده بار معاويه را لعن کردند. اما اهل تسنن حديث جعل کردند که پيامبر فرمود: خدايا! اين لعن و نفرين من در حق معاويه را منشأ خير و برکت قرار بده، چون لعن و نفرين من از روي غضب و عصبانيت بوده است!!! بي انصافي تا چه حد است که براي دفاع از معاويه، پيامبر را تخريب مي کنند. بي انصافي تا چه اندازه که اهل تسنن معاويه را خال المؤمنين مي نامند. در مُسند احمد بن حنبل آمده که نوشته است: "من فضيلتي براي معاويه پيدا نکردم الا اينکه هرچه مي خورد سير نمي شد." شخصيت پيامبر را فداي چنين کسي مي کنند. مصداق بغض همين است و کاري نمي توان کرد.
بگذريم...
پيامبر با اين دستور زمينه اي فراهم کردند تا کودتاگران در مدينه نباشند که به اسلام ضربه بزنند! اما در بستر بيماري چشمان خود را باز کردند و ديدند اولي و دومي بالاي سر ايشان هستند. فرمودند مگر نگفتم که برويد؟ اولي گفت: من رفته بودم، اما با خود گفتم که برگردم و حالتان را بپرسم! دومي گفت: من اصلا نرفتم. چون دوست نداشتم حال شما را از مسافر بپرسم. ببينيد چقدر وقيح هستند اين دو نفر.
اين حرکت ايستادن در مقابل امر پيامبر است! دين خدا بر اساس حکمت الهي است! مگر دل بخواهي است؟
سپس پيامبر سه بار فرمودند: نَفَّدُوا جِيشَ اسامة، نَفَّدُوا جِيشَ اسامة، نَفَّدُوا جِيشَ اسامة! برويد ملحق شويد به لشکر اسامة.
به هر ترتيب اين دو نفر نرفتند. اينها مترصد بودند که پيامبر از دار دنيا برود تا کار خودشان را بکنند. اينطور نبود که ناگهاني تصميم گرفته باشند تا کوتا کنند.
شخصي است به نام سعد بن عبدالله اشعري که از اهالي قم و از روات حديث در عصر غيبت صغري امام زمان است. او حديثي نقل مي کند که مأخذ آن کتاب شريف احتجاج طبرسي جلد دوم است. او از امام سوال مي کند: يابن رسول الله! آن دو نفر- اولي و دومي- از روي رغبت اسلام آوردند يا از روي اجبار؟ امام فرمودند: « لا، انَّهُما اَسلَما طَمَعا و ذلک انّهُما يُخالِطان مَع اليَهود. نه، آنها از باب طمع اسلام آوردند، زيرا با يهود رفت و آمد داشتند » سرزمين حجاز دو شهر مهم بيشتر نداشت. يکي يثرب بود که بعد از اسلام مدينة الرسول ناميدند و الان به مدينه مشهور است و ديگري مکه که از ابتدا مکه نام داشت. عربستان، اين کشور قحطي زده ي فرهنگي، در شهر مکه هفده نفر با سواد داشت و در شهر مدينه ده نفر. منظورم از سواد، خواندن و نوشتن است. دانشمند فيزيک هسته اي و نانو و ساير علوم نبودند. فقط مي توانستند خط بنويسند و بخوانند. از قضا اين دو نفر جزء افراد با سواد مکه بودند که مي توانستند بنويسند. لذا با يهودي ها اختلاط داشتند.
امام فرمودند که اينها به طمع حکومت اسلام آوردند. چون همنشين با يهود شدند. در تورات پيش بيني شده بود که استقرار حکومت اسلامي در مدينه است. اينها به طمع حکومت و اينکه حاکميت بدست آورند، مسلمان شدند.
لکن زماني که فهميدند کار بدست علي بن ابيطالب است، نقشه کشيدند تا سقيفه تشکيل دهند.
سقيفه علي الظاهر تشکيل شد تا حکومت را از علي بن ابيطالب بگيرد. اما ظاهر مطلب اينست. باطن امر اينست که اينها با پيامبر مخالف بودند.
اگر شما با حکومت علي ابن ابيطالب مخالف بوديد، چرا عقائد و احکام دين را تغيير داديد؟ نص قرآن در مورد سوره ي مبارکه ي حمد، سبع المثاني است يعني سوره ي هفت آيه اي که بسم الله را هم شامل مي شود. چرا شما بسم الله را حذف کرديد و شش آيه مي خوانيد؟ اين مخالفت با علي است؟ يا مخالفت با دين پيامبر است؟ اين مخالفت با پيامبر و دين پيامبر است!
آنها در اذان نمي گويند اَشهد انّ عليّا وليّ الله! هيچ ايرادي ندارد؟ اما چرا بجاي حيّ علي خَير العَمل، الصّلاة خير مِن النّوم را مي گويند؟ اينکه ربطي به علي ندارد!
موارد از اين دست زياد است. همينطور موارد متعددي از مخالفت صريح سقيفه سازان با پيامبر در زمان حيات ايشان که در کتب اهل سنت نقل شده است.
بهمين جهت است که خداوند در آيه شريفه ابلاغ خطاب به پيامبر فرمود: «و الله يعصمک من الناس، خداوند تو را از شر مردم در امان مي دارد» چون آنها با پيامبر مشکل داشتند. شرّ مردم متوجه ايشان بود اگرچه در لباس مخالفت با علي بروز کرده است! اختلاف طرفداران سقيفه با ما فقط در مورد ولايت و امامت و خلافت علي ابن ابيطالب نيست! هرگز همچنين تصوري نکنيد. آنها در توحيد هم با ما مشکل دارند. آنها در نبوت هم با ما مشکل دارند. آنها در عدل خدا هم با ما مشکل دارند. آنها در مباحث معاد هم با ما مشکل دارند.
موارد متعددي وجود دارد.
شيعه فرقه ي اقليتي نيست که دو اصل به اصول دين اضافه کرده و از اکثريت جدا شده باشد. بلکه اهل تسنن اکثريتي هستند که دو اصل از پنج اصل را کم کردند و از مسير اصلي منحرف شدند. سابقه شيعه در غدير است، اما سابقه اهل سنت به سقيفه باز مي گردد که بعد از پيامبر شکل گرفت. اسلام ما اسلام غدير است. در مقابل، اسلام سقيفه است که منحرفان و دشمنان پيامبر تأسيس کردند.
نجات جان رسول خدا که در آيه ابلاغ اشاره شده بواسطه ي علي (ع) بوده است. البته حضرت علي (ع) بيست و سه سال در رکاب پيامبر، جان خود را فداي ايشان کردند که نمي خواهم وارد اين بحث بشوم.


منبع: www.fares.ir

Review Count : 0 Review

0/700
Change the CAPTCHA code